عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

مامان شدن خاله كيميا

خاله كيمي رو كه خيلييي خوب ميشناسيي،يكي از دوست جون جوني هاي مامان سارا،ديروز خبر بارداري شو بهمون داد،همه دوستا تو شوكيم،كليي دعا كرديم كه حال ني ني ش خوب باشه،امروز با عمو مسعود رفتن سونو ،ني ني نازشون هفت هفته و سه روزشه و قلبش مثل گنجشك ميزد،خيلييي همگي خوشحاليم بخاطر اين خبر خوب،وقتي شما تقريبا شش ماهه بشي ني ني خاله كيمي بدنيا مياد،الهييي قربونش برم
12 مرداد 1394

انتظار شيرين

ديگه روزاي اخر بارداري رو طي ميكنمم مامان جوني،هرلحظه منتظر اومدنت هستيم،تموم خونه تميز شده،فقط مونده فرشا كه بابايي بايد به قاليشويي زنگ بزنه و يكم تنبلي ميكنه،ليست تموم كارايي كه بابايي بايد موقع شروع درداي زايمان بكنه رو روي يه كاغذ نوشتم  بابايي هم گذاشته تو كيفش،مثل تماس با دوستاو فاميلي كه ميخان موقع زايمان بيان بيمارستان،گرفتن ساك و ... ،باهم قرار گذاشتيم كه اگه سرشم شلوغ بود ولي اگه من دوتا تك زنگ زدم حتماااا با من تماس بگيره،خب زايمان طبيعيي خبر نميكنه،منمم ماه دردام شروع شده تقريبا ،ديگه هرلحظه منتظر اومدنت بايد باشيم،يه ليست هم گرفتم از دوستايي كه گفتن براشون دعا كنم،مخصوصا اونايي كه منتظر ني ني هستن،اميدوارم لايق دعا كردن ب...
12 مرداد 1394

9ﻣﺎﻩ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺷﯿﺮﯾﻦ

ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﯾﻌﻨﯽ ...... ﺑﯿﺪﺍﺭﺷﺪﻥ ﺑﺎﺗﻬﻮﻉ ﺻﺒﺤﮕﺎﻫﯽ ﺳﺮﺳﺎﻋﺖ ....7ﻫﻤﻮﻥ ﺳﺎﻋﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﺝ ﺧﻮﺍﺑﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ ...... ﻣﺎﺩﺭﺷﺪﻥ ﯾﻌﻨﯽ .... ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺩﺳﺖ ﺑﺬﺍﺭﯼ ﺭﻭﺷﮑﻤﺘﻮ ﻭﺍﺱ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻧﯽ ﻧﯽ ﺁﯾﻪ ﺍﻟﮑﺮﺳﯽ ﺑﺨﻮﻧﯽ ..... ﻭﻭﺍﺱ ﺻﺒﻮﺭﯾﺶ ﻭﺍﻟﻌﺼﺮ ...... ﻭﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺻﺪﻗﻪ ﺑﺪﯼ .... ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﯾﻌﻨﯽ -....ﻭﺍﯾﺴﯽ ﺟﻠﻮﯼ ﺁﯾﻨﻪ ﻭ ﻫﯽ ﺷﮑﻤﺘﻮﺑﺒﯿﻨﯽ ﻭﻭﺍﺱ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺷﮑﻤ ﭼﺎﻗﺎﻟﻮﺕ ﺑﻨﺎﺯﯼ ....ﻭﻧﮕﺮﺍﻥ ﭼﺎﻗﯿﺖ ﻧﺒﺎﺷﯽ .... ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﯾﻌﻨﯽ ...ﺗﺮﮐﺎﯼ ﺭﻭﺷﮑﻤﺖ .. ﺍﻣﺎﺍﺯﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﮕﯽ ﺧﺪﺍﯾﺎﺷﮑﺮﺕ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﺗﺮﮎ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ !! ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﯾﻌﻨﯽ .....ﺷﻤﺮﺩﻥ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﺎ ﻭﺗﯿﮏ ﺯﺩﻥ ﺭﻭﺗﮏ ﺗﮏ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﺬﺭﻥ ...... ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﯾﻌﻨﯽ ....ﻣﺴﻮﻟﯿﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻠﻨﮕﺮ ﯾﻌﻨﯽ ﺻﺒﻮﺭﯼ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺯﺧﻮﺩﮔﺬﺷﺘﮕﯽ .... ﻣﺴﻮﻝ ﻣﯿﺸﯽ ﺩﺭﺑﺮﺍﺑﺮ ﻫﺪﯾﻪ ﺧﺪﺍ ....ﺻ...
3 مرداد 1394

اتاق دوست داشتنی تو

قرار بود اتاقتو رنگ بزنیم.بابابزرگ گفت خودم اتاق دخترمو رنگ میزنم.بخاطر مراسمای احیا مامانبزرگ زهرا میگفت دست نگه دارین.ما هم احترام گذاشتیم و 20 تیر بابابزرگ حسین صبح اول وقت رنگ امیزی رو شروع کرد.رنگ انتخابی ما لیمویی بود.اتاقت خیلیی خوشرنگ شده مامانی...دست باباجون درد نکنه.البته منمم واسه عکس یه دستی به قلمو بردم.کلی عکس گرفت باباجون رضا ازم تا یادگاری بمونه از رنگ کردن اتاق توسط مامانی سارا.   دیگه تا ظهر رنگ امیزی تموم شد.بعدم با عمو سعید(شوهر خاله سمانه) و عمو حسن(دوست باباجون رضا) غروب رفتیم سرویس چوبتو تحویل گرفتیم. خاله مژگان خیلی دوست داشتم موقع چیدن بیاد.ولی مهمونی دعوت بود.گفت دست نگه دار تا من بیام باهم بچینیم،بهش ...
25 تير 1394

تولد بهترین بابای دنیا

امشب تولد باباجونیه.بهترین و مهربون ترین بابای دنیاست بابای شما بنیتا خانوم...وقتی بیای خودت متجوه میشی که من درست میگفتم... بابا جونی عاشق کارای دست سازه.کارایی که خود ادم براش وقت گذاشته باشه.منم خاستم امسال متفاوت باشه تولدش... براش دوتا گربه کوچولو با نمد درست کردم.کیک درست کردم و ... و یه غذای خوشمزه...وقتی بابایی از سرکار خسته و کوفته اومد سورپرایزش کردم.خیلییی خوشحال شد. چون بابایی از کاکتوس خوشش میاد،یه کاکتوسم از طرف شما دختر ناز برا بابا خریدم.که از اونم باباجون رضا خیلیی خوشش اومد.گفتم بنیتا خانوم زحمتشو کشیده.بووس دختر نازمم.  
14 تير 1394

غیبت طولانی و تنبلی مامان سارا

سلام سلاممم.دختر نازم خیلیی وقته وبلاگتو به روز نکردم..دیگه تنبلییی تو بارداری خیلی شایعه.از بس هوا گرمه .من دائم زیر کولرم و تکون نمیخورم.کارم نمیکنم. دختر نازم توی 31 هفتگی رفتیم سونو و شما حالت خوب بود و وزنتم 1850 بود.الهیی قربونت بشه مامانی. توی 28 هفتگی هم آزمایش تحمل گلوکز دادم که بدترین آزمایش زندگیم بود ولی بخاطر شما تحمل کردم.اوفف چهار ساعت این ازمایش طول کشید و 4بارم ازم خون گرفتن.ولی خداروشکر دیبت نداشتم و همه چیز نرمال بود. بووس دختر ناز و دوست داشتنیه من
14 تير 1394

کلاسهای بارداری

سلامم کوچولوی شیطون مامان.اون تو خوش میگذره مامانی؟حسابییییییییی شیطون شدی هاااا.قربون اون شیطونی هات   دوهقته ای میشه مامانی داره میره کلاس بارداری.خییلیییییییییی کلاس مفید و خوبیه.میرم مرکز مهرمادری .خیلییی راضیم.از 2 خرداد کلاسا شروع شده.امروز که رفتم هم در مورد تغذیه حرف زدن هم اینکه ورزشای مخصوص بارداری رو انجام دادیم... خیلیی عالی بود.ولی بخاطر مشکل لگنم یسری حرکتا رو نتونستم انجام بدم که مامایی که اموزش میداد گفت احتمال داره نتونی زایمان طبیعی داشته باشی.اولش ناراحت شدم.خب اخه خیلیییی دوست داشتم زایمانم طبیعی باشه کلی تحقیق کرده بودم.ولی عیبی نداره دیگه.هرچی قسمت باشه همون میشه.   ...
9 خرداد 1394

ساعت 3 بامداد 15 اردیبهشت

بابا رضا خیلییی انتظار میکشید تا تکونای شما دختر ناز رو حس کنه.ولی همش یا دیر میرسید یا شما اروم میشدی دیشب دستشو گذاشت رو شکمم باهات حرف زد گفت دیگه باید حس کنم.به ثانیه نکشید شما دوتا تکون محکم  خوردی.باباجون رضا شوک شده بود میگفت ای ای دیدی.گفتم اره عزیزم من همش میبینم.اینقدرررر ذوق میکرد که  نگو...تازه متوجه شیرینی این حس شده بود.تازه فهمید من چرا اینقدر ذوق میکنم از تکونات.میگفت واقعا حس قشنگیه  یه موجود کوچولو داره تو وجود تو زندگی میکنه.حرکت میکنه.تغذیه میکنه...   خیلییی لحظه زیبایی بود دیدن چهره ذوق زده شده بابایی اون موقع شب. خدایا ازت ممنونم بخاطر تموم این لحظات  سن ش...
15 ارديبهشت 1394

لگد زدن لذت بخش تو

مامان فدای تو بشه.تویی که دنیای بابا و مامانتی تویی که عشقمون رو بیشتر کردی. تویی که به زندگیمون انرژی بیشتر بخشیدی   چندروزه اهنگ لالایی بنیامین که واسه بارانا خونده بود رو دانلود کردم و میزارم که گوش کنی. الان داشتم بلند بلند میخوندمو گوش میکردم آهنگ رو .اینقدر محکم لگد زدی دوبار پشت سر هم.تا حالا اینقدر  شدید ندیده بودم حرکتاتو... سریع بابا رضا رو صدا کردم.با ذوق نیگاه میکرد و دستشو گذاشت ولی شما اروم شده بودی.بابایی بازم موفق نشد... فکر کنم از این لالایی خیلی خوشت اومده مثل مامانی سارا  
11 ارديبهشت 1394